|
شیطنت های نیلوفر و بهار | ||
|
[ پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391 ] [ 13:43 ] [ بهار ]
ضد تکذیبیه: الان بهار همه حرفایه منو تکذیب میکنه اما من از همین الان تایید میکنم ... همه ی حرفام حقیقت محض بود [ پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391 ] [ 12:33 ] [ نیلوفر ]
کشف شد فرد مورد نظری که کناره بهار کیه... سمت راستی سپهری سمت چپی ام که بهارهاخا پسر سپهری که عاشخ بهارم شده اخی نازی نازی چند روز پیشم گفته من همه ساعتام میذارم واسه ایشون بعد بهار باهاش قهر کرده اونم هی زنگ میزده به بهار خواهش التماس بهارم میگفته من دیگه نمیامو اینا اخر سر بهار بهش گفت نمک خوردی نمکدون نشکن مبارک باشه به پای هم پیر شین [ پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391 ] [ 12:28 ] [ نیلوفر ]
بهار این روزا میره کارتینگ میخواد مجوز بگیره... ![]() بهار این یارو کیه کنارت هان؟ فعلا بهار هیچ سوتی جدیدی هم جدیدا نداده مطمئن باشین به محض سوتی دادن اینجا ثبت میشه [ پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391 ] [ 12:20 ] [ نیلوفر ]
نونو رفته سفر رفته ز پیشم بی خبر من بدون اون تهنا میشم اسیر کوچه و خیابونا میشم
غم تو این متن رو فهمیدید دیگه بیایید دلداریم بدید .
[ شنبه چهارم شهریور 1391 ] [ 13:50 ] [ بهار ]
[ سه شنبه سی و یکم مرداد 1391 ] [ 1:35 ] [ بهار ]
این بهارم که تا بیکار میشه واسه من شکلک میذاره... ![]() عزیزم عمل انتحاریتو نشون بده... مثلا مثل من یه کاری کن که من حرصم دراد [ دوشنبه سی ام مرداد 1391 ] [ 18:9 ] [ نیلوفر ]
در یک عمل کاملا انتحاری من نیات شوم و خبیثانه نونو رو کاملا درک کرده و همه حرفاش رو تکذیب میکنم . نونو حیا کن رها کن . . . خب حالا شکلک ها
[ جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 ] [ 15:47 ] [ بهار ]
من الان میگم قضیه چیه؟ ![]() بهار یه رمان همین هفته ی پیش شروع کرد هنوز تموم نشده یکی دیگه شروع کرد اونی که شروع کرد هنوز در حال تایپه و خودشم مونده چیکار کنه. داستانو میدونه اما باید همش خودشو تو موقعیت قرار بده که این خیلی سخته... رمانم که کلا پر از تیکه های .... سه نقطه دار... واسه همین باید بهار بره تو حس... کلا واسه همینه که درگیره....درگیری از این بزرگتر خو؟ مثلا یک نمونه از تو حس رفتنای بهار واسه که حس نوشتن بهار بیاد از این قراره که: ضبط رو روشن میکنه و یه اهنگ قشنگ و تو حس برو میذاره... اولش صدای اهنگ کمه... بعد هی گوش میده و گوش میده میبینه نه خبری نیست و هیچی ننوشته اینجاست که صدای اهنگ رو میبره بالا و یهویی کلی حسش میاد و همرو به رشته ی تحریر میاره... این وسط یه سری از وسایل هم باید جلویه چشمش باشه که دیگه قشنگ حسش بیاد این بود ماجرای رمان نوشتن بهار...خصوصا رمان نامزدی اشتباهی [ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 ] [ 20:54 ] [ نیلوفر ]
این وبلاگ اپ کردن ما هم قضیه شده ها . من خودم ادمی ام که یکی دیر به دیر اپ کنه میرم میگم خواهر من برادر من بردار جمع کن این وبلاگت رو ملت رو بردی سرکار . اونوقت این وضع وبلاگ مشترک اپ کردنمونه . یه رمان هم گذاشتم دیگه بدتر یه روز در میون یه پست رژیمی میذارم و بعد دو روز بعد یه رژیمی خیلی لاغر تر . البته عیبی نداره ها در صورتی که به مردم نگی اقا زود رمان بزار خواهر من اپ کن یا جمعش کن برادر من رو نروی با این رمانت ها هوشی دیگه کلا خود درگیرم من باید بشینم حسابی با خودم دعوا کنم حالا چیدا من خود درگیر شدم اوستا کریم نگام کن من و هدایت کن به اون راه راست یا هم راه راسته رو کج کن به سوی من . برم دیگه . یک عدد بهار ناناحنه خود درگیر [ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 ] [ 19:56 ] [ بهار ]
|
||
| [ طراحی : ] [ Weblog Themes By : Night Skin ] | ||